تبليغاتX
دل شکسته

دل شکسته

روزگارا تو اگر سخت به من می گیری با خبر باش که پژمردن من آسان نیست

سخت (پست ثابت)

 

روزگارا...! که چنین سخت به من میگیری


باخبر باش که پژمردن من آسان نیست


گرچه دلگیرتر از دیروزم


گرچه فردای غم انگیز مرا می خواند


اما باور دارم دل خوشی ها کم نیست


زندگی باید کرد ........

+ نوشته شده در چهارشنبه 19 مرداد1390 ساعت 18:38 توسط سارا |


باران

باران ببار

من نه چتر می خواهم

نه یار...

 

+ نوشته شده در شنبه 1 بهمن1390 ساعت 23:51 توسط سارا |


تولد...

 

اینـ جا

مَن

تَنهــاتَر اَز هَر سال

در اِنتـظارِ

یکــ تَبریکــ

اَز سویِ

یکــ "تـو"

نِمیدانَم

نِمیفَهمَم

با هَر زادروز

یک سال اَز عُمرم کَم

یا

یک سال به عُمرم اِضافه میشَوَد...

 

+ نوشته شده در سه شنبه 27 دی1390 ساعت 20:14 توسط سارا |


وحی

 

شبیه من که باشی،

صد و بیست و چهارهزار پیامبر هم ،

                                       بی فایده است

کافی است شیطان لب تر کند

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 21 دی1390 ساعت 0:40 توسط سارا |


پند

 

 از درد های کوچک است که آدم می نالد وقتی ضربه سهمگین باشد، لال می شوی.

.......................

بزرگ‌ترین مصیبت برای یک انسان این است که نه سواد کافی برای حرف زدن داشته‌باشد نه شعور لازم برای خاموش ماندن.

........................

اگر ۴ تکه نان خوشمزه باشد و شما ۵ نفر باشید کسی که اصلا از مزه آن نان خوشش نمی آید ( مادر )) است.

.........................

آموخته ام هرگاه کسی یادم نکرد؛ من یادش کنم

شاید او تنهاتر از من باشد . . .


 

+ نوشته شده در یکشنبه 18 دی1390 ساعت 11:30 توسط سارا |


خندیدم...

 

من به هر تحقیری که شدم با صدای بلند خندیدم...


نام مرا گذاشتند "با جنبه" بی انکه بدانند


خندیدم تا کسی صدای شکسته شدن قلبم را نشنود...!


 

+ نوشته شده در شنبه 17 دی1390 ساعت 1:44 توسط سارا |


دلتنگی

 

دلم واسه اول دبستانم تنگ شده که

وقتی تنها یه گوشه ی حیاط مدرسه وایسادی

 یه نفر میاد و بهت میگه با من دوست میشی؟

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه 16 دی1390 ساعت 2:11 توسط سارا |


عاشق صدای بارون!!!

 

برنامه ریزی کن وقتی که دیگران مشغول بازی کردنند


مطالعه کن وقتی که دیگران در خوابند

درست و با منطق تصمیم بگیر  وقتی که دیگران تردید دارند

خود را آماده کن وقتی که دیگران درخیال پردازیند

شروع کن وقتی که دیگران تعلل میکنند 

کار کن  وقتی که دیگران تنها در حال دعا کردنند

صرفه جویی کن وقتی که دیگران در حال تلف کردنند

گوش کن وقتی که دیگران در حال صحبت کردنند

لبخند بزن  وقتی که دیگران خشمگینند 

پافشاری کن وقتی که دیگران در حال رها کردنند 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 11 دی1390 ساعت 13:11 توسط سارا |


شانس

 

شانس نام مستعار خداست

آنجا که نمی خواهد امضایش پای داده هایش باشد‎

 

+ نوشته شده در یکشنبه 4 دی1390 ساعت 12:2 توسط سارا |


ایمان

 

وقتی خدا مشکلت رو حل میکنه


به تواناییش ایمان داری


وقتی خدا مشکلت رو حل نمی کنه


به تواناییت ایمان داره

 

+ نوشته شده در یکشنبه 4 دی1390 ساعت 11:44 توسط سارا |


یلدا مبارک..!!

شب سردی بود …. پیرزن بیرون میوه فروشی زل زده بود به مردمی که میوه میخریدن …شاگرد میوه فروش تند تند پاکت های میوه رو توی ماشین مشتری ها میذاشت و انعام میگرفت …
پیرزن باخودش فکر میکرد چی میشد اونم میتونست میوه بخره ببره خونه … رفت نزدیک تر … چشمش افتاد به جعبه چوبی بیرون مغازه که میوه های خراب و گندیده داخلش بود … با خودش گفت چه خوبه سالم ترهاشو ببره خونه … میتونست قسمت های خراب میوه ها رو جدا کنه وبقیه رو بده به بچه هاش … هم اسراف نمیشد هم ….

بچه هاش شاد میشدن …
برق خوشحالی توی چشماش دوید ..دیگه سردش نبود !پیرزن رفت جلو نشست پای جعبه میوه …. تا دستش رو برد داخل جعبه شاگرد میوه فروش گفت : دست نزن نِنه ! وَخه برو دُنبال کارت ! پیرزن زود بلند شد …خجالت کشید ! چند تا از مشتریها نگاهش کردند ! صورتش رو قرص گرفت … دوباره سردش شد ! راهش رو کشید رفت …
چند قدم دور شده بود که یه خانمی صداش زد : مادر جان …مادر جان ! پیرزن ایستاد … برگشت و به زن نگاه کرد ! زن مانتویی لبخندی زد و بهش گفت اینارو برای شما گرفتم ! سه تا پلاستیک دستش بود پر از میوه … موز و پرتغال و انار ….

پیرزن گفت : دستِت دَرد نِکُنه نِنه….. مُو مُستَحق نیستُم !

زن گفت : اما من مستحقم مادر من … مستحق داشتن شعور انسان بودن و به هم نوع توجه کردن …اگه اینارو نگیری دلمو شکستی ! جون بچه هات بگیر !
زن منتظر جواب پیرزن نموند … میوه هارو داد دست پیرزن و سریع دور شد …

پیرزن هنوز ایستاده بود و رفتن زن رو نگاه میکرد … قطره اشکی که تو چشمش جمع شده بود غلتید روی صورتش … دوباره گرمش شده بود … با صدای لرزانی گفت : پیر شی ننه …. پیر شی ! خیر بیبینی این شب چله مادر!

+ نوشته شده در سه شنبه 29 آذر1390 ساعت 12:30 توسط سارا |


سالها رفت و ...

سالها رفت و هنوز یک نفر نیست بپرسد از من
که تو از پنجره ی عشق چه ها می خواهی؟
صبح تا نیمه ی شب منتظری
همه جا می نگری گاه با ماه سخن می گویی
گاه با رهگذران،
خبر گمشده ای می جویی؟
راستی گمشده ات کیست؟
کجاست؟
صدفی در دریا است؟
نوری از روزنه فرداهاست؟
یا خدایی است که از روز ازل ناپیداست...؟
+ نوشته شده در دوشنبه 7 آذر1390 ساعت 23:52 توسط سارا |


...

 

محکم تر از آنم که 


تنها برای نبودنت،

 
آنچه که اسمش را غرور گذاشته ام،


برایت به زمین بکوبم...


احساس من قیمتی داشت،


که تو برای پرداخت آن


فقیر بودی......


پ.ن:این مطلب مخاطب خاصی نداشت......همینجوری گذاشتم                          

 

+ نوشته شده در جمعه 4 آذر1390 ساعت 21:41 توسط سارا |


آه

 
بسپاریم بر سنگ مزارمان تاریخ نزنند
 
تا آیندگان ندانند
 
 بی‌عرضگانِ این برهه از تاریخ ما بوده‌ایم!
 
+ نوشته شده در شنبه 28 آبان1390 ساعت 19:35 توسط سارا |


اعتماد

 
به كسي اعتماد كن كه بتونه سه چيز رو در تو

تشخيص بده :

اندوه پنهان شده در لبخندت ،

عشق پنهان شده در عصبانيتت

و معناي حقيقي سكوتت  ...

 

+ نوشته شده در یکشنبه 22 آبان1390 ساعت 12:38 توسط سارا |


صبر...

 

صبر کن سهراب !

قایقت جا دارد؟؟؟!!!

من هم از همهمه داغ زمین بیزارم....

+ نوشته شده در جمعه 20 آبان1390 ساعت 13:0 توسط سارا |


هرگز...

 
هرگز آدما را برای 3 چیز مسخره نکنید:

1- قیافه

2- خانواده

3- محل تولد یا ملیّت

چون هیچکدام دستِ خودشان نبوده است...
 
+ نوشته شده در چهارشنبه 18 آبان1390 ساعت 17:56 توسط سارا |


من زنم

 
من زنم…
بی هیچ آلایشی… بی هیچ آرایشی!

که بدوش بکشم بار تو را که مردی

و برویت نیاورم که از تو قویترم…

من زنم…

 

ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه 17 آبان1390 ساعت 0:19 توسط سارا |


نیایش کوروش

 
روزی بزرگان ایرانی وموبدان زرتشتی از کوروش بزرگ خواستند که برای ایران زمین نیایش کند و ایشان اینگونه فرمود :

خداوندا ، اهورا مزدا ، ای بزرگ آفریننده این سرزمین بزرگ، سرزمینم ومردمم را از دروغ و دروغگویی به دور بدار...!

پس از اتمام نیایش عده ای در فکر فرو رفتند و از شاه ایران پرسیدند که چرا این گونه نیایش نمودید؟!

فرمودند : چه باید می گفتم؟

ادامه مطلب>>


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه 16 آبان1390 ساعت 12:3 توسط سارا |


یاد....

 

یادت ای دوست به خیر

بهترینم خوبی؟؟؟

خبری نیست ز تو !

دل من میخواهد که بدانی بی تو دلم اندازه دنیا تنگ است

یادت ای دوست به خیر...

 

+ نوشته شده در شنبه 14 آبان1390 ساعت 18:44 توسط سارا |


لعنت

به شیطان گفتم: «لعنت بر شیطان»! لبخند زد.
پرسیدم: «چرا می خندی؟»
پاسخ داد: «از حماقت تو خنده ام می گیرد»
پرسیدم: «مگر چه كرده ام؟»
گفت: «مرا لعنت می كنی در حالی كه هیچ بدی در حق تو نكرده ام»
با تعجب پرسیدم: «پس چرا زمین می خورم؟!»
جواب داد: «نفس تو مانند اسبی است كه آن را رام نكرده ای. نفس تو هنوز وحشی است؛ تو را زمین می زند.»
پرسیدم: «پس تو چه كاره ای؟»
پاسخ داد: «هر وقت سواری آموختی، برای رم دادن اسب تو خواهم آمد؛ فعلاً برو سواری بیاموز»...

+ نوشته شده در یکشنبه 8 آبان1390 ساعت 12:17 توسط سارا |


هفتم....

هفتم آبان...

زاد روز کوروش کبیر را به سالنامه های خود بیفزایید.....

آینده ایران از آن ایرانیان است....!

زنده باد بزرگ مرد تاریخ!

+ نوشته شده در شنبه 7 آبان1390 ساعت 19:23 توسط سارا |


فکر و فطرت آدمی

 

آنان كه با افكاري پاك و فطرتي زيبا

       در قلب ديگران جاي دارند را

             هرگز هراسي از فراموشي نيست

                                                  چرا كه جاودانند....

                                                 

                                                          " كورش كبير"

+ نوشته شده در یکشنبه 1 آبان1390 ساعت 0:37 توسط سارا |


جمع

 
دو قطره آب كه به هم نزديك شوند، تشكيل يك قطره بزرگتر ميدهند...

اما دوتكه سنگ هيچگاه با هم يكی نمی شوند !

پس هر چه سخت تر و قالبی تر باشيم،

فهم ديگران برايمان مشكل تر، و در نتيجه

امکان بزرگتر شدنمان نيز كاهش می یابد...

آب در عين نرمی و لطافت در مقايسه با سنگ،

به مراتب سر سخت تر، و در رسيدن به هدف خود

لجوجتر و مصمم تر است.

سنگ، پشت اولين مانع جدی می ايستد.

اما آب... راه خود را به سمت دريا می يابد.

در زندگی، معنای واقعی

سرسختی، استواری و مصمم بودن را،

در دل نرمی و گذشت بايد جستجو كرد.

گاهی لازم است كوتاه بيايی...

گاهی نمیتوان بخشید و گذشت...اما می توان چشمان را بست

و عبور کرد

گاهی مجبور می شوی نادیده بگیری...

گاهی نگاهت را به سمت ديگر بدوزي که نبینی....

ولی با آگاهی و شناخت

درنهایت بخشیدن را خواهی آموخت
+ نوشته شده در پنجشنبه 28 مهر1390 ساعت 7:31 توسط سارا |


سوره

 

 خـُدايا جـاي سوره اے به نـام " عــِشق " در قرآنت خالے است

کـﮧ اينگونه آغاز شَود :

وقــَسم به روزے كه قــَلبت را ميشكنند

و جز خـُدايت مَرهمے نخواهے يافت !‌

+ نوشته شده در دوشنبه 18 مهر1390 ساعت 22:52 توسط سارا |


حسرت

شادی امروزم را به خاطر نادانی دیروزم ازدست دادم.

خداوندا !

نادانی امروزم رابگیر تا شادی فردایم را ازدست ندهم.

+ نوشته شده در پنجشنبه 14 مهر1390 ساعت 20:10 توسط سارا |


دو آتش نشان

این رو دوستم برام فرستاده گفتم برای شما هم بزارم


> دو آتش نشان وارد جنگلی می شوند تا آتش کوچکی را خاموش کنند . آخر کار وقتی از جنگل بیرون می آیند و میروند کنار رودخانه ، صورت یکی شان کثیف و خاکستر است و صورت آن یکی به شکل معصومانه ای تمیز .
> سوال : کدامشان صورتش را می شوید ؟
> . . . .  اشتباه کردید ، آن که صورتش کثیف است به آن یکی نگاه می کند و فکر میکند صورت خودش هم همان طور است . اما آن که صورتش تمیز است می بیند که سرتاپای رفیقش غبار گرفته است و به خودش  می گوید : حتما من هم کثیفم ، باید خودم را تمیز کنم .
> از کتاب زهیر پائولو کوئیلو
> حالا فکر کنیم چندین بار اتفاق افتاده که دیگران از رفتار بد ما و یا ما از رفتار بد دیگران به شستشو و پالایش روح خودمان پرداخته باشند و یا باشیم    وقتی فرد مقابل ما مهربان و خوب و دوست داشتنی نیست یه کمی باید به خودمون شک کنیم

+ نوشته شده در شنبه 9 مهر1390 ساعت 21:24 توسط سارا |


خدا

 

خُدا رو اگه بــاور داشتهــ باشی

زیر ِ" بــاورت" یه نقطه میگذاره و میشهــ

"یـــــــــــــاورت"
+ نوشته شده در جمعه 1 مهر1390 ساعت 0:47 توسط سارا |


جملات زیبا

سنگینی باری که خدابردوش مامی گذاردآنقدرزیادنیست که کمرمان راخم

کندانقدراست که مارابرای دعابه زانودرآورد


 آنقدرنگواگرگذشت کنم کوچک می شوم اگرباگذشت کردن کسی کوچک می

شدخداآنقدربزرگ نبود


آرزوهاتو يه جا ياداشت کن و يکي يکي از خدا بخواه

 خدا يادش نميره ولي تو يادت ميره که چيزي که امروز داري

ديروز آرزوشو کردي.


دسته چک داشتن افتخــــــار نيست

اعتماد بدون دسته چک افتخار است.


پادشاهی از عارفی پرسید :جمله ای برای من بگو که وقتی شادم غمگین و وقتی غمگینم شاد شوم. عارف گفت:این نیز بگذرد!

+ نوشته شده در شنبه 26 شهریور1390 ساعت 12:49 توسط سارا |


خنده داره یا تاسف آور؟؟؟

چقدر خنـده داره  که...

یک ساعت خلوت با خدا دیر و طاقت فرساست ولی 90 دقیقه بازی فوتبال مثل باد میگذره

چقدر خنده داره که...

صد هزار تومان کمک در راه خدا مبلغ بسیار هنگفتیه اما وقتی با همون پول میریم خرید، مبلغ ناچیزیه...

چقدر خنده داره که...

یک ساعت عبادت در مسجد طولانی به نظر میاد اما یکساعت فیلم دیدن به سرعت میگذره

چقدر خنده داره که...

وقتی می خوایم عبادت و دعا کنیم، چیزی یادمون نمی آد که بگیم ، اما وقتی می خوایم با دوستمون حرف بزنیم هیچ مشکلی نداریم.

چقدر خنده داره که ...

خوندن یک صفحه و یا بخشی از قرآن سخته، اما خوندن صد سطر از پرفروش ترین کتاب رمان دنیا آسونه.

چقدر خنده داره که...

برای عبادت و کارهای مذهبی  وقت کافی در برنامه روزمره پیدا نمی کنیم اما بقیه برنامه ها رو سعی می کنیم تا آخرین لحظه هم که شده انجام دهیم.

چقدر خنده داره که ...

شایعات روزنامه ها رو به راحتی باور می کنیم ، اما سخنان قرآن رو به سختی باور می کنیم.

چقدر خنده داره که...

همه مردم می خوان بدون اینکه به چیزی اعتقاد داشته باشند و یا کاری در راه خدا انجام بدند به بهشت بروند.

چقدر خنده داره .......اینطور نیست ؟

دارید می خندید ؟    ..........دارید فکر میکنید  ؟

+ نوشته شده در شنبه 26 شهریور1390 ساعت 12:32 توسط سارا |